چشمهایت خوشبختی مرا صدچندان کرد...
روز ٤ بهمن من و بابا ساکمون رو جمع کردیم و رفتیم خونه مامان مهری.. روز پنجشنبه دیگه واقعاً طاقتم تموم شده بود به مامانی گفتم بیاد بریم بیمارستان و من بگم درد دارم تا تو رو به دنیا بیارن! روز جمعه ٦ بهمن برگشتیم خونه تا عمو احسان و خاله بهناز که بخاطر تولد تو شیراز اومده بودن رو ببینیم...
من حمام رفتم و دوباره همه چیز رو چک کردم که برای اومدنت آماده باشه.. این ٢ روز اونقدر طولانی گذشت که نمی تونی تصور کنی... شبها بیدار بودم و ساعتها رو میشمردم.. بابا هم همش بخاطر خرید خونه این مدت کلافه و عصبی بود و حال من هم بدتر میشد.
روز شنبه با رفتیم برای تشکیل پرونده، برای آخرین بار صدای قلب زیبات رو از توی دلم شنیدم، آزمایش خون دادم و بابا هم چندتا برگه رضایت نامه رو امضاء کرد. خانم جامعی فردا ٣ تا سزارین داشت و خانم پرستار اونجا گفت که معلوم نیست که ساعت عمل من کی هست.. منم به نجمه زنگ زدم و خواستم که منو نفر اول بذاره..
ساعت ٩ شب بود که نجمه زنگ زد و گفت که من اولین نفری هستم که به اتاق عمل میرم و ساعت ٩ عمل میشم!با مسئول خون بند ناف هم تماس گرفتم و ساعت عمل رو هماهنگ کردم. شبی که قرار بود فرداش تو بدنیا بیای برای بار آخر ١٠ تا از حرکتهای تو رو شمردم.. باز هم برات سوره کوثر، ناس و والعصر رو خوندم و چشمهام رو بستم.. ساعت ٥/٥ بیدار شدم و رفتم سراغ مامان مهری و صداش زدم بابا رو هم بیدار کردم... لباسهامو پوشیدم و رفتم بالای سر بابام و گفتم من رفتم.. بابام چشماشو باز کرد و بهم دست داد، دایی رضا رو هم بیدار کردم و خداحافظی کردم اونم بوسم کرد..مامان مهری از زیر قرآن ردم کرد وقتی از پله ها پایین میرفتم بابام رو دیدم که وایساده و با نگرانی نگام میکنه..
توی ماشین خیلی عصبی بودم و می ترسیدم. وقتی رسیدیم بیمارستان زیبا جون و آقا جون هم اونجا بودن.. علی رو بوسیدم و با مامانم از آسانسور بالا رفتیم و چهره بابایی بین دربهای آسانسور محو شد... به بخش پرستاری رفتیم و اسمم رو گفتم منو به یه اتاق برای تعویض لباس فرستادن تو اون اتاق یه خانم بود که برای سزارین اومده بود اما بخاطر دردی که داشت معاینه شد و معلوم شد آماده زایمان طبیعی هست.. تا من آماده شدم او زایید!!!!!
بعد از تعویض لباسم به یه اتاق ٥ تخته رفتم و پرستار گفت روی یکی از تختها بخوابم و مامان مهری رو هم از اتاق بیرون کردن.. خیلی عصبانی بودم که چرا اتاق اینقدر شلوغه و به بابا زنگ زدم و گفتم اتاق خصوصی می خوام..وقتی نجمه اومد گفت که این اتاق فقط برای قبل از عمل هست.
پایین بابام، خاله بانو، عمو احسام و خاله بهناز و عمو جالینوس هم اومده بودن
کلی با هم اتاقی ها حرف زدیم .. تا این که اومدن و صدام زدن!! خانم پرستاره سریع بهم یه شنل داد و گفت بپوش باید بری اتاق عمل!! گفتم ولی هنوز مسئول خون بند ناف نیومده، خانمی که کنارم ایستاده بود و چهره خیلی خندونی داشت گفت من رنجبر هستم مسئول خونگیری، و با من تا اتاق عمل اومد. دم در بهش گفتم که اجازه نمیدن شوهرم بیاد بالا.. اونم به نگهبان گفت که شوهر این خانم رو پیج کنید باید برای تحویل خون بیاد..
مامان مهری تمام مدت وحشت زده بود و نگران.. با موبایل با بابایی خداحافظی کردم صورت مامان مهری رو بوسیدم و وارد اتاق عمل شدم.
شنلم رو تحویل گرفتن و بهم دمپایی دادن، یه دفعه در باز شد و خانم جامعی گفت خوب نوبت کیه؟؟ گفتم سلاااااااااااااام خانم دکتر من میترسم... خانم دکتر دستش رو توی بازوم حلقه کرد و گفت بیا بریم خودم باهاتم نترس..همون موقع نجمه هم با لباس آبی اتاق عمل اومد. رفتیم توی اتاق عمل اتاقی با یه تخت باریک که یه چراغ بزرگ بالاش بود و دورش یه سری وسایل توی قفسه های شیشه ای چیده شده بود، درش هم باز بود و یه عده رفت و آمد می کردن،، گفتم این اتاق عمله؟؟؟ خانم دکتر گفت پس فکر کردی که چی؟ توی زیر زمینهای پیچ در پیچ میبردیمت؟ گفتم نه فکر کردم مثل توی فیلمها باشه>>
نجمه تمام مدت بالای سرم بود و باهام شوخی میکرد و به خانم دکتر گفت شرط بندی کردیم که بچش دختره!! سرم رو وصل کردن و بهم سون زدن که هیچ کدوم درد نداشت یه پرستار هم مدام برام ماسک اکسیژن میذاشت و من منتظر بودم هر لحظه بیهوش بشم. خانم دکتر گفت بخوابونیدش و من فهمیدم الان باید بیهوش بشم.. جلو چشمام سقف ٢ بار در هم بر هم شد و ...
همه رنگها قر و قاطی بود و من خیلی درد داشتم، حضور چندتا مرد رو اطرافم حس می کردم ولی هرچی میگفتم درد دارم کسی به حرفم توجه ای نمیکرد. یک زن کنار دستم ناله می کرد. صدای نجمه رو شناختم که گفت ملیحه درد داری؟ و دیدم که توی سرمم چیزی رو تزریق کرد. یادمه که پرسیدم خوشکله، سفیده؟ گفت خوشکله و سبزست.. گفتم پسره؟!! گفت آره .. سالمه؟ بلــــــــــــــــــه( چرا به این ترتیب سوال پرسیدم نمیدونم)
تختم رو به سمت در بردن ولی یکی گفت بیاریدش این اتاق خصوصیه... به نظر خودم مدتها میگذشت یادمه پرسیدم چرا منو نمیبرید؟ گفتن اتاق خالی نشده، به نجمه گفتم اتاق خصوصی نمیخوام.. چشمام رو باز کردم و دیدم توی اتاقم خاله مریم کنارمه و دارن منو روی تخت اتاق میذارن همه چیز خیلی محو بود مدام بیهوش میشدم و بهوش می اومدم.. وقت ملاقات یادمه تشنه بودم اما این که چی میگفتم یادم نمیاد.. تو کنارم بودی آرام و زیبا... رویاهایم به حقیقت پیوسته بود، تو انجا بودی در دنیای من، کنار من
محمد نازنیم ما روز یکشنبه 8 بهمن ماه سال 91 ساعت20/9 صبح در بیمارستان ام آر آی با وزن ٣٠٠/٣ و قد ٥١ سانتی متر به دنیا اومد

چشمهایت خوشبختی مرا صدچندان کرد...
